چرا حلقه ازدواج بايد در انگشت چهارم باشد؟

 

                       

مراحل زیر را به ترتیب انجام دهید.

تا معجزه ای شگفت انگیز را متوجه شوید.

(این مطلب برگرفته از اساطیر چینی است)

1. ابتدا کف دو دستتان را روبروی هم قرار دهید و دو انگشت میانی دست های چپ

و راستتان را پشت به پشت هم بچسبانید.

2. چهار انگشت باقی مانده را از نوک آنها به هم متصل کنید

3. به این ترتیب تمامی پنج انگشت به قرینه شان در دست دیگر متصل هستند .

4. سعی کنید انگشتان شصت را از هم جدا کنید.

انگشت شصت نمایانگر والدین است.

انگشت های شصت می توانند از هم جدا شوند زیرا تمام انسان ها روزی می میرند .

به این صورت والدین ما روزی ما را ترک خواهند کرد.

5. لطفا مجددا انگشت های شصت را به هم متصل کنید .

سپس سعی کنید انگشت های دوم را از هم جدا نمائید.

انگشت دوم (انگشت اشاره) نمایانگر خواهران و برادران هستند.

آنها هم برای خودشان همسر و فرزندانی دارند .

این هم دلیلی است که انها ما را ترک کنند.

6. اکنون انگشت های اشاره را روی هم بگذارید و انگشت های کوچک را از هم جدا کنید.

انگشت کوچک نماد فرزندان شما است.

دیر یا زود آنها ما را ترک می کنند تا به دنبال زندگی خودشان بروند.

7. انگشت های کوچک را هم به روی هم بگذارید. سعی کنید انگشت های چهارم

(همان ها که در آن حلقه ازدواج را قرار می دهیم) را از هم باز کنید.

احتمالا متعجب خواهید شد که می بینید به هیچ عنوان نمی توانید آنها را از هم باز کنید.

به این دلیل که آنها نماد زن و شوهرهای عاشق هستند که برای تمام عمر با هم می مانند.

عشق های واقعی همیشه و همه جا به هم متصل باقی می مانند.

انگشت شصت نشانه والدین است .

انگشت دوم خواهر و برادر .

انگشت وسط خود شما .

انگشت چهارم همسر شما .

و انگشت آخر هم نماد فرزندان شما است.



نظرات 17 | 11:23 PM چهارشنبه، 20 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: عاشقانه

عشق

 

 ... 



نظرات 4 | 1:05 AM دوشنبه، 18 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: حرف دل

الاغ

 

 مي گويند مردي روستايي با چند الاغش وارد شهر شد. هنگامي كه كارش تمام شد و خواست به روستا بازگردد الاغ ها را سرشماري كرد. دست بر قضا سه رأس از الاغ ها را نيافت.

سراسيمه به سراغ اهالي رفت و سراغ الاغ هاي گمشده را گرفت. از قرار معلوم كسي الاغ ها را نديده بود.

نزديك ظهر در حالي كه مرد روستايي خسته و نااميد شده بود رهگذري به او پيشنهاد كرد وقت نماز سري به مسجد جامع شهر بزند و از امام جماعت بخواهد تا بالاي منبر از جمعيت نمازخوان كسب اطلاع كند. مرد روستايي همين كار را كرد.

امام جماعت از باب خير و مهمان دوستي، نماز اول را كه خواند بالاي منبر رفت و از آن جا كه مردي نكته دان و آگاه بود، رو به جماعت كرد و گفت: «آهاي مردم در ميان شما كسي هست كه از مال دنيا بيزار باشد؟»

خشكه مقدسي از جا برخاست و گفت: :«من!»

امام جماعت بار ديگر بانگ برآورد: «آهاي مردم! در ميان شما كسي هست كه از صورت زيبا ناخشنود شود؟»

خشكه مقدس ديگری برخاست و گفت:«من!»

امام جماعت بار سوم گفت: «آهاي مردم! كسي در ميان شما هست كه از آواي خوش (صداي دلنشين) متنفر باشد؟»

خشكه مقدس ديگري بر پا ايستاد و گفت:«من!»

سپس امام جماعت رو به مرد روستايي كرد و گفت: بفرما! سه تا الاغت پيدا شد. بردار و برو!



نظرات 7 | 12:51 AM پنجشنبه، 14 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: داستان

 

 

خواستم...   

خواستم تا بار ديگر چيزي بنويسم


اما نه قلم نوشت و نه کاغذ نوشته هايم را روي خود حک کرد


چرا که هر دو دانستندکه بايد دوباره شرح و حال غم مرا بنويسند


قلم در دستانم شکست وکاغذ ها به هوا رفتند
افکارم به هم ريخت و چشمانم با بارش اشکهايش که پر از درد درون بود


ارمغان تازه اي به گو نه هايم بخشيد


اما در خيال خود هميشه اين رويا را مي پروراندم


که دوستت دارم


اما من ساده دل به عشق تو داده بودم و هميشه با ياد نگاهت زندگي مي کردم


ولي همين را بدان که عشق داستان است


و من در اين عشق بازيچه اي براي تو بيش نبودم


!!!نفرين بر اين عشق و نفرين به بودن

 



نظرات 7 | 6:46 AM یکشنبه، 3 بهمن هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: فائزه | موضوع: هياهو...

مولايم

 

 

 آرزو هایم زیر انبوهی از خاکستر
هنوز نفس می کشد
هنوز شعله ورند
نسیم مهربانی تو کدام جمعه  می وزد

مولای من جمعه ای دگر در راه است



نظرات 1 | 10:43 PM چهارشنبه، 29 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: مهدی بیا

مرگ!!!

 

 

روی  قبرم بنویسید کبوتر شدورفت

زیرباران غزلی خواند،دلش تر شدورفت

روز میلاد همان روزکه عاشق شده بود

مرگ با لحظه ی میلاد برابر شد ورفت

اوکسی بودکه از این غرق شدن میترسید

عاقبت روی تن ابر شناور شدورفت

هرغروب از دل خورشید گذر خواهد

دختری ساده که یک روز کبوترشدو رفت.....

 



نظرات 15 | 1:22 AM سه شنبه، 21 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: فائزه | موضوع: غم عشق با كه توان گفت ؟

بعضي ها

 

 

بعضی‌ها شعرشان سپید است، دلشان سیاه،
بعضی‌ها شعرشان کهنه است، فکرشان نو،
بعضی‌ها
شعرشان نو است، فکرشان کهنه،
بعضی‌ها یک عمر زندگی می‌کنند برای رسیدن به زندگی،
بعضی‌ها زمین‌ها را از خدا مجانی می‌گیرند و به بندگان خدا گران می‌فروشند.
بعضی‌ها حمال کتابند،
بعضی‌ها بقال کتابند،
بعضی‌ها انباردارکتابند،
بعضی‌ها کلکسیونر
کتابند
بعضی‌ها قیمتشان به لباسشان است، بعضی
به کیفشان و بعضی به کارشان،
بعضی‌ها اصلا‏ قیمتی ندارند،
بعضی‌ها به درد آلبوم می‌خورند،
بعضی‌ها را باید قاب گرفت،
بعضی‌ها را باید بایگانی
کرد،
بعضی‌ها را باید به آب انداخت،
بعضی‌ها
هزار لایه دارند
بعضی‌ها ارزششان به حساب بانکی‌شان است،
بعضی‌ها همرنگ جماعت می‌شوند ولی همفکر جماعت نه،
بعضی‌ها را همیشه در بانک‌ها می‌بینی یا در بنگاه‌ها.
بعضی‌ها در حسرت
پول همیشه مریضند،
بعضی‌ها برای حفظ پول همیشه بی‌خوابند،
بعضی‌ها برای دیدن پول همیشه
می‌خوابند،
بعضی‌ها
برای پول همه کاره می‌شوند.
بعضی‌ها نان نامشان را می‌خورند،
بعضی‌ها نان جوانیشان را میخورند،
بعضی‌ها نان موی سفیدشان را میخورند،
بعضی‌ها نان پدرانشان را میخورند،
بعضی‌ها نان خشک و خالی میخورند،
بعضی‌ها اصلا نان نمیخورند،
بعضی‌ها با گلها
صحبت می‌کنند،
بعضی‌ها با ستاره‌ها رابطه دارند.
بعضی ها صدای آب را ترجمه می‌کنند.
بعضی
ها صدای ملائک را می‌شنوند.
بعضی ها صدای دل خود را هم نمی‌شنوند.
بعضی ها حتی زحمت فکرکردن
را به خود نمی‌دهند.
بعضی ها در تلاشند که بی‌تفاوت باشند.
بعضی
ها فکر می‌کنند چون صدایشان از بقیه بلندتر است، حق با آنهاست.
بعضی ها فکر میکنند وقتی بلندتر حرف بزنند، حق با آنهاست.
بعضی ها برای سیگار کشیدنشان همه جا را ملک خصوصی خود می‌دانند.
بعضی ها فکر میکنند پول مغز می‌آورد و بی پولی بی مغزی.
بعضی ها برای رسیدن به زندگی راحت، عمری زجر می‌کشند.
بعضی ها ابتذال را با روشنفکری
اشتباه می‌گیرند.
بعضی از شاعران برای ماندگار شدن چه زجرها که نمی‌کشند.
بعضی ها یک درجه تند زندگی می‌کنند، بعضی‌ها یک درجه کند.
هیچکس بی‌درجه نیست.
بعضی ها حتی در تابستان هم سرما می‌خورند.
بعضی ها در تمام زندگی‌شان نقش بازی می‌کنند.
بعضی
از آدمها فاصله پیوندشان مانند پل است، بعضی مانند طناب و بعضی مانند نخ.
بعضی ها دنیایشان به اندازه یک محله است، بعضی به اندازه یک شهر،
بعضی به اندازه کره زمین و بعضی
به وسعت کل هستی.
بعضی ها خیلی جورهای مختلف هستند.
شما جزو کدام یک از این بعضی ها هستید ؟؟؟



نظرات 3 | 1:15 AM چهارشنبه، 15 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: عمومی

دلنوشته

 

 

http://t1.gstatic.com/images?q=tbn:CJ7Z2GwrNveKmM:http://www.gigaimage.com/images/ouk67og5zc88licm2phg.jpg&t=1

 مو لا جان! نمي دانم حرف دلم را چگونه بگويم؟ بگذار آتش محبت تو، در دلم شعله ور باشد و وجودم را  گرمي و حيات ببخشد. به ما گفته اند؛

محبّت تو كيميايي است كه مس وجود را طلا مي كند. اكسير اعظم است كه آتش به جان آدم مي اندازد... دم مسيحا است كه دل هاي بيمار را شفا مي دهد و جان هاي مرده را حيات دوباره مي بخشد....راست گفته اند، آري دگرگونت مي سازد، زير و رويت مي كند، به كلي عوض مي شوي و حتي بدي  هايت به خوبي ها تبديل مي شود. در درون مي سوزي، مي گدازي، آتش مي گيري. امّا چگونه مي تواني سوز و گدازت را بيان كني؟ مگر مي شود هر آن چه كه در دل داري به زبان بياوري يا با قلم بگويي؟

هیهات...

بغض شيرين گلويت را مي فشارد، گدازه اي كوچك از آن آتش محبت، به صورت اشكي سوزناک و شور انگيز از ديدگانت جاري مي شود. ناله و ندبه اي سرور آفرين سر مي دهي. شانه هايت از شدت گريه مي لرزد، ديدگانت به خون مي نشيند. امّا دوست نداري آرام بگيري. نمي خواهي گريه ات تمام می شود. لذت مي بري و مي گويي: حلاوت و شيريني اين ناله و ندبه را با عالم عوض نمي كنم. شيريني محبت، شور هجران و شادي وصال، چيزي نيست كه به وصف آيد.

عطر ياس را تا نبويي، نمي يابي. تازه وقتي يافتي نمي تواني بيان كني. هر كس بايد خودش ببويد

 و بيابد...



نظرات 8 | 12:57 AM دوشنبه، 6 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: حرف دل

تقدير و تشكر

 

 سلام دوستان .بنده نویسنده جدید این وبلاگ هستم .امیدوارم حالا که اومدم اینجا ریتم وبلاگ  بهم نخوره و مطالب من هم هموا با نویسنده عزیز وبلاگ باشه ....بنده هم صمیمانه از ایشون به خاطر این بزرگواری ازشون تشکر میکنم و امیدوارم بتونم جبران کنم...

موفق و پیروز و سربلند باشد



نظرات 7 | 10:50 AM یکشنبه، 5 دی هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: یاسین | موضوع: حرف دل

 

 سرکلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن؟

رفتم... رفتی... رفت... ساکت میشوم ومیخندم ولی خنده ام تلخ می شود.!!!

استاد داد می زند خب بعد ادامه بده؟  و من می گویم : رفت... رفت... رفت...

و دلممم شکست....   غم رو دلم نشست ! رفت شاید هم بماند و از دلم سرد رفت !

رفت... رفت... رفت... و من انقدر می گویم خنده ی تلخ من از گریه غم انگیزتر است

کارم از گریه گذشته که به آن میخندم!!!!

 



نظرات 12 | 11:05 PM شنبه، 27 آذر هزار و سیصد و هشتاد و نه | نويسنده: فائزه | موضوع: كلاس

منوی اصلی

صفحه ی نخست
پست الکترونیک

درباره ی ما


در فلسفه وفا چنین آمده است ، دل وقف شکستن است ، بیهوده نرنج

نویسندگان

(29) فائزه
(7) یاسین

مطالب گذشته

موضوعات وبلاگ

(5) عمومی
(7) عاشقانه
(8) حرف دل
(0) بهش بگو دوسش داري...
(1) خدايا تو تو قلب مرا ميخري؟
(4) غم عشق با كه توان گفت ؟
(3) لطیفه وجوک
(2) مهدی بیا
(1) مسافر رفته
(2) داستان
(2) هياهو...
(1) كلاس

صفحات

1 2 3 4 5

پیوند های روزانه

شخصي
دوست من
ياسين
مال من
شهری در آسمان
شكسته
دفترچه ممنوع
آسمان ابري
غزاله عزيزممم
خوش وبش دوستانه
آرشیو پیوندهای روزانه

پیوند های وبلاگ

دختر شبهاي پاييزي
.:: قالب وبلاگ ::.
بازی آنلاین

خبرنامه

نام:  
ايميل:

اضافه حذف

نظرسنجي

آمار

امروز چند نفر : 1
ديروزچند نفر : 4
تواين ماه چند نفر : 59
كل نوشته ها: 48
كلا"چند نفر: 6410
ايجاد صفحه : 0.234375 ثانيه

چت باکس

توضیحات

سرویس وبلاگ نویسی فارسی
----------------------------------

RSS
Powered by IRANBLOG.COM
قدرت گرفته از ایران بلاگ

کلیه ی حقوق مادی و معنوی وبلاگ http://www.faezeh212.iranblog.com/ محفوظ می باشد.

<